خوش آمدید

مطالب_مقالات_مباحث علمی_تاریخی_فرهنگی_هنری_سیاسی_ادبی_موسیقی

تبلیغات تبلیغات

نیازار دلی را...

پسرک بی آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده میدانست که خواهد مرد اما... اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت: تا دیگر هیچ موجودی را نیازارد. پسرک پرنده را در دستانش گرفته بود تا شکار تازه ی خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش میدانستی که زنجیر بلندیست زندگی، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها